مهدیس جونمهدیس جون، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

مهدیس دختری از جنس ماه

اتلیه مامان الهام

دختر گلم من و بابا تو خونه واست اتلیه درست کردیم.ترجیح دادیم که خودمون ازت عکس بگیریم.این عکسارو با یک عالمه دردسر ازت گرفتم و بعضی هاشون رو واست فتو شاپ کردم ...
18 خرداد 1392

بابا وحیدم تولدت مبارک

دخــــتر که باشی میدونی اولین عشق زندگیت،پــــــــــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا،آغوش گرمِ پـــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و    بعدش دیگه از هیچی نترسی،   دستای مهربون و گرم پــــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی همه دنیا پــــــــــدرتِ   دخــــتر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی، چه کنارت باشه یا نباشه،    قویترین فرشته ی نگهبان زندگیت   پــــــــــدرتِ   اینشالله همیشه سایه پر مهر بابا وحید مهربون بالای سر مامانی ومهدیس باشه.     ...
1 خرداد 1392

ایام نوروز 92

امسال اولین عید دختر گلم بود.من و بابا وحید خوشحالیم که دختر زیبا و دوست داشتنی مثل شما داریم.با بودنت به زندگیمون صفا و برکت دادی.محبت رو تو خونمون بیشتر کردی.خاطرات عید 92 واسمون موندنی شده چون مهدیس کنارمون بوده. از روز اول عید تا 15 که خونه باباجون اینا بودیم هرروز می رفتیم گردش.بهار جنوب واقعا قشنگه.2روز پلاژ مارون بودیم که خیلی با صفا بود با خاله ها بودیم.اینم عکساش: ک   روز 4 و 5 عید عمو بهنام دوست بابا وحید با خانمش از کردستان اومده بودن پیشمون.خیلی خوش بود حیف که کم موندن.ایشالا تابستون قراره ما بریم پیششون. روز ششم رفتین سر زمین عمو خلیفه.امیررضا و مهدیس شروع کردن به خاک بازی حسابی کثیف کاری کردین و بهتون خو...
22 ارديبهشت 1392

مهدیس و اولین سفره هفت سین

  امسال تحویل سال ساعت 2 و 31دقیقه بود.قبل از تحویل سال من و خاله زهرا مشغول سفره هفت سین بودیم.مامان جون مشغول کیک درست کردن. بابا جون تو باغچه داشت به گلدوناش اب می داد وبابا وحید مشغول سر و کله زدن با شما و پسرخاله امیررضا بود.کیک اماده شد.سفره چیده شد.هممون لباس خوشکل پوشیدیم و نشستیم دور سفره تلوزیون روشن و منتظر لحظه تحویل سال .متاسفانه متاسفانه  موقع تحویل سال مهدیس خانم فوق العاده بد اخلاق بود چون خوابش میومد.مهدیس جون این وره سفره نق می زد و امیررضا جان اون وره سفره فضولی می کرد همه از دست شما کلافه شده بودن.ولی لیانا گلم مثل یه خانم اروم نشسته بود و به مهدیس و امیررضا نگاه می کرد.البته چون هنوز خیلی کوچولو بود ن...
21 ارديبهشت 1392

بابا وحید در دنیای پوشک های مهدیس

مامانم این همه پوشک رو ببین و برو حالش رو ببر .می دونی این پوشکا چقدر می ارزه؟تقریبا 500 هزار تومن می ارزه.اول که به دنیا اومدی واست پوشک مولفیکس استفاده کردم که بهت نساخت,مجبور شدیم عوضش کنیم.واست مای بی بی ممتاز گرفتم ,بازم نساخت.واست کانفی بی بی خریدم بازم جواب نداد.کمرا خریدم بازم واسش کلاس گذاشتی و بهت نساخت.مرسی خریدم تا خدا رو شکر خانم مهدیس پسندید و باهاش کنار اومد.البته ناگفته نماند که بابا وحید به متاسبت روز دختر,به مهدیس جون یه بسته پوشک پم پرز (40هزار تومنی)هدیه داد. راستی این محاسبات بر اساس دلار 1500 تومنی بوده ,الان که دلار شده 3500تومن.مثلا پم پرز الان شده بسته ای 70هزار تومن.دست بابا وجید درد نکنه که با مشقت فراوان...
26 فروردين 1392

خیاطی های مامان مهدیس جون

سلام جوجوی پر طلایی مامان.مهدیسم این روزا اینقدر سرم شلوغه که به هیچ کاریم نمیرسم .باورت نمیشه.حتی وقت سرخاروندنم ندارم.میدونی یکی از پروژه های مهمم چیه؟خ ی ا ط ی.متوجه شدی؟دارم واسه گل دخترم لباس می دوزم.خدایی با توجه به اینکه خیاط نسیتم و دست اولمه ولی خیلی خوب شده خودم خیلی خوشحالم.امیدوارم شما هم خوشت بیاد.میخوای لباسایی که واست دوختم رو ببینی؟       ...
24 فروردين 1392

مهدیس گلی 9 ماهه شده.

سلام مهدیس بانو. 9 ماهگیت مبارک نو بهارم. ایشالا سالم و خوشحال باشی .مامان شرمنده که نتونستم 9 ماهگیت روجشن بگیرم البته همه روزای با شما بودن واسه من و بابا مثل روز جشن وشادیه.انگار قسمت نیست که ما 21 هر ماه تو خونمون باشیم تا ماهگرد گلم رو جشن بگیرم.این سری رفته بودیم تهران بابا واسه کارش باید می رفت تهران از ما خواست که تنهاش نذاریم و باهاش بریم.من و مهدیسم رفتیم/سعی میکردیم یه موقع ای حرکت کنیم که شما خواب باشی که اذیت نشی مثلا صبح زو د حرکت می کردیم که خواب باشی ولی وقتی از خواب بیدار می شدی که وقت بازیت بود می خواستی ورجه ورجوه کنی که جات تنگ بود یا اصرار می کردی که بری بغل بابا,بابا وحید هم پشت فرمون بود نمی تونست بغلت کنه.تو جاده خیلی...
22 اسفند 1391

چه گوشواره خوشکلی داری

عزیز نازم مبارک باشه.... گوشواره دار شدنت مبارک باشه... گلم دیروز که شنبه 5 اسفند باشه ساعت 5 عصر من و بابا تصمیم گرفتیم که ببریمت گوشت رو سوراخ کنیم.اول از زیر قران ردت کردیم صدقه هم گذاشتیم و رفتیم مطب دکتر بردبار.خانم دکتر وقتی دیدت کلی ذوقت رو کرد شما هم کلی خودت رو لوس کردی ولی چون خوابت مییومد نق نق می کردی که بخوابی, تو بغلم خوابیدی.ولی خانم دکتر گفت چون یه کوچولو درد داره بهتره که بیدار شه .با صدای بابا وحید بیدار شدی و شروع کردی لبخند زدن و بازی کردن.خانم دکتر اومد که با خودکار سوراخ گوشت رو علامت بزنه ولی شما با شیطنت زیاد خودکارش رو گرفتی.اول گوش چپت رو سوراخ کرد خیلی گریه کردی من و بابا با کلی ترفند ارومت کردیم.ولی وااااا...
10 اسفند 1391